نازنین زهرانازنین زهرا، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 6 روز سن داره

فرشته کوچولو

اسباب کشی به مشهد مقدس

یکماهی میشه که از سفر مشهد برگشتیم ولی دوباره داریم میریم به پابوسی امام رضای خوبم (من هروقت وارد حرم میشم یا وقتی میام بیرون بدون اینکه مامان یا بابا بهم بگن دستم رو میزارم روی سینه و میگم سلام امام رضای خوبم)  ولی اینبار با یه خاور اسباب و اثاثیه میریم. آخه بابا جونم برامون یه خونه خوشگل خریده تا بیشتر بتونیم بریم پیش امام رضا و از دست این هتلها هم نجات پیدا کنیم. آخه مامان من یه کوچولو وسواس داره. حالا فکر میکنید من الان کجا هستم؟ خوب معلومه خونمون دیگهههههههه 20 روز مشهد بودیم همراه مامانم و مامانی و خاله طیبه خیییییییییلی خوش گذشت. 3 روز اول بابا هم بود ولی چون کار داشت رفت و دوباره یک هفته بعد بدون اینکه به م...
20 شهريور 1393

خمیربازی

تو این روزهای طولانی یکی از سرگرمی های مورد علاقه من خمیربازی هستش ولی مامان بخاطر اینکه دستهای من خیلی خمیری میشن اصلا این بازی رو دوست نداره ولی چون من عاششششقشم کوتاه میاد و اجازه میده بازی کنم. این خورشید رو به تنهایی درست کردم و این موش و لاک پشت رو با کمک مامان درست کردم ...
20 مرداد 1393

بین زمین و آسمون

تو این روزهای گرم تابستون اگه نشه بریم پارک بین زمین و آسمون سرگردونم  یعنی یه روز تو حیاط دوچرخه سواری میکنم و یه روز هم تو پشت بوم!! دوچرخه سواری توی پشت بوم طبقه پنجم و خوردن هندوانه خیییییییییلی مزه میده بیشتر روزهای تابستون من و مامان و بابا بعد از ظهر میریم پشت بوم و وقتی غروب زیبای خورشید رو دیدیم میریم خونه ...
17 مرداد 1393

باغ وحش

مدتی بود که قرار بود با زهرا جون بریم باغ وحش ولی هر بار برنامه جور نمیشد ولی بالاخره رفتیم و یه عالمه حیوانهای دوست داشتنی دیدیم. کلی هم با زهرا که خیییییییلی شیطونه کیف کردم. تا حالا یه ببر رو به این نزدیکی ندیده بودم و همینطور یه فیل رو در حالیکه سیب میخوره  و آقای خرس و آب بازی که برای من خییییلی جذاب تر از دیدن حیوانها بود خیییییییییییییلی تعداد حیوانها زیاد بود و من با اکثرشون عکس دارم. ...
15 مرداد 1393

اولین تجربه قطار سواری

بالاخره من یه قطار واقعی سوار شدم. آخه تا حالا فقط سوار قطار شهربازی شده بودم. خیلی خوشحال بودم و اولش کلی بهم خوش گذشت. ولی از بس از نردبون بالا و پایین رفتم تا اینکه میکروبهای قطار کار خودشون رو کردن و بعد از حدود 7 - 8 ساعت حالم بهم خورد و در اثر شدت تهوع متاسفانه خون دماغ هم شدم. ولی من بچه ای هستم که در بدترین شرایط هم بلدن چجوری خوش بگذرونم و هیچ چیزی باعث نمیشه من ناراحت و افسرده یه گوشه ای بشینم     ...
31 تير 1393

سفر به مشهد

ما فقط 3 روزه که از سفر خرم آباد برگشتیم ولی مسائلی برای مامان پیش اومد که تصمیم گرفت برای اینکه آرامش پیدا کنه  و شارژ روحی بشه بره مشهد پیش امام رضا (علیه السلام)  من تا حالا چندین بار هواپیما سوار شدم ولی هر بار مثل اینکه بار اولمه سوار میشم و همه چیز برام تازگی داره و من هیجان زده رفتار میکنم. ماجراهای سفر در ادامه مطلب... سفر ما قرار بود 10 روزه باشه ولی شد 20 روز مصادف با سوم تا بیست و سوم ماه رمضان (مامان میگه: ما این افتخار رو داشتیم که 20 شب از شبهای مبارک ماه رمضان رو مهمان امام رئوف باشیم و توی حرم در محضر ایشون روزمون رو افطار کنیم ) هر بار که وارد حرم میشدم دستم رو میذاشتم روی سینه و خ...
10 تير 1393

سفر به خرم آباد

یکی از سفرهای تابستانی امسال ما سفر به استان لرستان و شهر خرم آباد بود. شهری که در بین دره های زاگرس واقع شده و بسیار زیبا و خوش آب و هوا بود و خیلی خوش گذروندیم. با ما همسفر بشید ... توی مسیر پر بود از گندم زارهای طلایی چشم نوازی که از دیدنشون سیر نمیشدیم. قبل از رفتن به هتل اولین جایی که رفتیم آبشار بیشه بود که بسیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــار زیبا بود، و آنقدر پر آب و زلال بود که آدم دلش میخواست از اون بخوره. وای که چقدر آب بازی کردم. یکی از اون کارهایی که شدیداً مورد علاقه منه. این عکس فقط گویای زیبایی منه برای دیدن عظمت و زیبایی قدرت خدا برید و از نزدیک آبشار رو ببینید بعد استراحت در هتل و خوردن ی...
7 تير 1393

اولین عکاسی من

خیلی دوست دارم با دوربین کار کنم و هر وفت که مامان و بابا میخوان از من عکس بگیرن من اصرار میکنم که دوربین رو بگیرم و من از اونها عکس بگیرم و در سفر خرم آباد در موزه مردم شناسی قلعه فلک الافلاک اولین عکاسی رو انجام دادم ولی یه یکم همش یه کم تار شده ... توضیح عکس: نمادی از شکارچیان کبک در زمان قدیم(البته آقای شکارچی تو عکس نیست، فقط کبکهایی که قراره شکار بشن تو عکس هستن)  ...
7 تير 1393

دندانپزشکی

چند وقتی بود که مامان وقتی برام مسواک میزد به یکی از دندونهام مشکوک شده بود و هر بار من باید مدت طولانی دهنم رو باز نگه میداشتم تا مامان اون دندونم رو معاینه کنه و هر بار محکم روی اون رو مسواک میکرد تا سیاهی که میدید از بین بره ولی هیچ فرقی نمیکرد مامان هم نمیخواست باور کنه که دندون من خراب شده باشه. خلاصه راضی شد که من رو ببره دندانپزشکی. وقتی آقای دکتر گفت که دو تا دندون سطحی برای پر کردن دارم مامان خیلی حالش بد شد و اومدیم خونه و گریه میکرد و میگفت که من هر شب برای زهرا مسواک میزنم چرا باید اینجوری بشه. آقای دکتر گفت شاید دخترتون همکاری نکنه چون خیلی کوچیکه ولی وقتی من رو معاینه کرد گفت نه خوب همکاری کرد امیدوارم برای پرکردن هم آروم با...
19 خرداد 1393